|
|
|
Thursday, April 3 :: قرار وبلاگيه؟ ::
اين خزعبلات نوشته شده در ساعت 03:05 توسط آخرين كله پوك عالم بشريت .......................................................................... Monday, March 24
::سلام و اینا::
>>> .از اونجایی Ú©Ù‡ این وبلاگ داشت Ù�نا Ù…ÛŒ شد Ùˆ از اونجایی Ú©Ù‡ این سه Ù†Ù�ر اصلا به Ù�کر پرپر شدن این وبلاگ ناکام نیستن Ùˆ باز هم از همونجایی Ú©Ù‡ من "> من خیلی به Ù�کرم Ùˆ هرگز نمیتونم شاهد از بین رÙ�تن یک مکان مقدس باشم بعد از تماسهای مکرر Ùˆ جلسات متعدد تصمیم گرÙ�تم Ú©Ù‡ Ø·ÛŒ یک سری عملیات ضربتی Ùˆ در راستای ØÙ…ایت از وبلاگهای بی سرپناه بیام Ùˆ یه نطقی اینجا بکنم امید است Ú©Ù‡ کله پوکهای بیÙ�کر سر عقل بیان Ùˆ این وبلاگ رو بدون پدر مادر نذارن سر را Ù‡ برن اینا رو Ú¯Ù�تم Ú©Ù‡ لال از دنیا نرم با اجازه......(بودم ØØ§Ù„ا) تا بعد اين خزعبلات نوشته شده در ساعت 11:41 توسط گلابی .......................................................................... Tuesday, March 4 :: لبيک يا3kp :: اين خزعبلات نوشته شده در ساعت 12:31 توسط آخرين كله پوك عالم بشريت .......................................................................... Saturday, February 22
قبل از آنکه متولد شوم از خدا خواستم که مرا ترک نيافريند ...
>>> .ولی هنگامی که متوجه شدم ترک آفريده شده ام از خدا خواستم مرا ترک از دنيا نبرد ... ولی باز هم خدا کار خودش را کرد ... و اين چرخه همچنان ادامه دارد .... اين خزعبلات نوشته شده در ساعت 04:21 توسط من پيرم .......................................................................... Thursday, February 13
sاندر فوائدِ وُدکا ...
>>> .سه شنبه بود. هوا آفتابي بود, نه اون روز آفتابي نبود ! تا سر زانوها برف اومده بود. نميدونم کدوم امام بدنيا اومده بود که اونروز تعطيل بود قرار بود برم مغازه و آرشيو رو براي يه خري کپي کنم. زنگ زدم به پِدي که پاشو بريم تجريش اونم گفت که خودش مياد. بُغچَم رو بستم و بستمش نوک چوب دستيم و راه افتادم طرف پارکينگ, طلا رو باز کردم, پريدم روش, يه هِی که گفتم راه افتاد. من اين طلا رو خيلي دوست دارم. آخه ميدونين بچه که بودم (تو دِه) اين طلا سر زائو, مادرش نتونست دووم بياره و عمرشو داد به شما. منم به اسم خودم براش شناسنامه گرفتم و تا امروز هم خودم تروخشکش کردم. سرتون رو درد نيارم, راه افتادم سمت تجريش خيلي خلوت بود. رفتم تو پاساژ , 4-5 تا مغازه بيشتر وا نبود. منم رفتم و مغازه رو وا کردم و سيستم رو روشن ... يه چند تاآهنگ رو ليست کردم گوش کنم و بعد شروع کردم به کپي کردن سي دي ها. دو سه ساعت بعد ديدم پدِي پريد تو مغازه. تا اومد يه چيزي رو بگه ديدم يه يارو شوتش کرد بيرون !! کُپ کردم !يارو يه مرد کوتوله بود که يه سيبيل و ته ريش داشت تا اينو ديدم اسپيکر رو خاموش کردم, اومد جلو و داد زد : صاجاب اين خراب شده کيه ؟! منم خيلي راحت(نميدونم چرا نترسيدم) جواب دادم : مهرداد يارو : داشتي آهنگ گوش ميکردي ؟ من : نه ! چطو مگه ؟ يارو : غلت کردي ! خودم ديدم - اصلا تو چيکاره اي اينجا ؟ صاحابش کجاست ؟ من : نميدونم والا, اومدم که ازش رم بخرم که کاري براش پيش اومد گفت بشين اينجا تا من بيام يارو : سي دي غير مجاز چي داري ؟ من : سي دي غير مجاز يعني چي ؟ يارو : سي دي هاي غير مجازتو رد کن بياد بهت ميگم من : آقا شما بگين چه سي دي رو ميگن غير مجاز تا من بهتون بدم ! يارو : آهنگ, شو , فيلم من : نداريم به خدا ! ما فقط برنامه و بازي داريم (فکرشو بکنيد, 250 تا سي ديmp3 جلومه با 250 تا سي دي خام)ه يارو : اين سي دي ها چين رو ميز ؟ من : همشون خام هسن, ميخواستم بچينم تو ويترين يارو : بايد اينجارو پلمپ کنم تا آدم شين من : (عصباني شدم) شما اصلاً کي باشي ؟ يا کارت شناسايي ميدي يا بيرون يارو : اِ , کارت شناسايي ميخواي ؟ پدرتو در ميارم ! از من کارت شناسايي ميخواي, ميخواي بدوني من کيم ؟ من سرهنگ فلاني از اداره اماکنم رنگم پريد ! اولِ کار يه فاتحه واسه خودم خوندم (آخه خيلي ازش بد تعريف ميکردن بچه ها) گفتم : نه بخدا اشتباه اومدين گرفت نشست رو صندلي کنارم و سي دي هارو نگاه کرد, يه دفعه چشمش افتاد به يه قوطي ودکا خالي تو صطل آشغال (خدا ازت نگذره مهرداد) برگشت خيلي آروم با يه لحن بدي گفت : به به , وودکا هم که ميخوري من : با حالتي جدي گفتم : نخير من فقط چايي ميخورم و با دستم سماور رو بهش نشون دادم يارو ديگه داغ کرده بود ! يجوري نگاهم کرد (مثل اين کارتون ها که گرگه به خرگوشه نگا ميکنه و يه برقي ميزنه گوشه چشمش که من فکر کنم رنگم شيشه اي شده بود. چند تا از سي دي هايي که رو ميز بود رو ورداشت و گفت : اينا مجازن ديگه ؟ ميبرم امتحان ميکنم اگه غير مجاز باشن بيچارت ميکنم, منم مثل بچه پروها گفتم : هرجور راحتين و يارو بلند شد ورفت و من هم سه صوت مغازه رو بستم و ده درر ... بعداً معلوم شد که آقاي جناب سرهنگ کلي با مهرداد خان ما رفيق بوده و کلي تيغ ميزده مهردادو و اون دفعه هم اومده بوده که حق و حقوقش رو بگيره که گير نده به سي دي ها و فقط و فقط منو اوسگول کرده بوده - منم کلي شاکي شدم و ... ولي خودمونيم ها واسه هرکي از رفيق ها تعريف کردم بهم گفتن خالي بند و همين جوري شد که اسمم رو به رضا خالي بند تغيير دادن ! الهي خير از جوونيت نبيني مهرداد به جونه خودم راست بود ! اصلاً به قيافه من مياد خالي ببندم اين خزعبلات نوشته شده در ساعت 05:37 توسط rezaa .......................................................................... Tuesday, February 4
صداي سنگ پا
>>> .صداي سنگ پا يا به تعبيري د يگر شيلنگ آب در شعر سهراب .... اهل حمامم پوستم مهتابي ست چشمانم آبی ست پدرم دلاك است سر طاسي دارد لنگ مي اندازد شامپويي مصرف كرد كله اش هي كف كرد و سپس مويش ريخت و چه اندازه سرش براق است ! حرفه ام دلاكي ست هدف من پاكي ست مي نشيند لب سكو آرام يك نفر با احساس و تصور كرده خوش پر و پاست ! كودكي را ديدم مي دود در پي صابون و لگن اي نهان در پس در خشك آوردم ، خشك ! مشتري هاي عزيز لگن خاصره تان سالم رخت ها را نكنيد آب مان بند آمد !!! اين خزعبلات نوشته شده در ساعت 11:05 توسط آخرين كله پوك عالم بشريت .......................................................................... Friday, January 31
من ميگم : بهتره آدم...
>>> .پنچري قطار بگيره تو زير زمين بالن هوا کنه با چنگال آب بخوره تو شيلنگ شنا کنه شبونه به خورشيد سفر کنه با فرچه توالت مسواک بزنه تو باجه تلفن برق بگيرتش و يا از شتر لب بگيره ولي هيچوقت ضايه نشه !!! اين خزعبلات نوشته شده در ساعت 17:44 توسط rezaa ..........................................................................
|
همين اطراف
خونمون رابطه مشروع نامه خارجكي لينک ميدي ؟ سه کله پوکه کتهَ کلهً
بروبچز گذشته ها |
تمامي حقوق مارو بابامون ازمون ميگيره ميده مسجد
.